قطار شبانه ارواح
«آخرین مسافر رو جا گذاشتیم؟»
«نه، همه سوار شدن. فقط یه نفر بود که از اول تا آخر ساکت بود، فکر کنم پیاده شد، نمیدونم چون تو مسئول گرفتن بلیط بودی»
«کجا نشسته بود، چه شکلی بود؟»
«واگن آخر، کنار پنجره. هی به بیرون نگاه میکرد، انگار منتظر کسی بود، فکر کنم یه دختر بود با یه پالتوی آبی رنگ و با گلدوزی ستاره »
«ولی وقتی قطار ایستاد، هیچکس با این مشخصات پیاده نشد.»
«واقعا؟ فقط... وقتی نگاش کردم، لبخند زد. یه لبخند خیلی سرد.»
«عجیبه... این واگن بوی گل یاس میده و سردتر از بقیهی واگنهاست.»
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.