عروسکی که دوست از من ساخت را گرفتم و نتوانستم عروسکی که میدانستم زوج عروسک من است را بگیرم!
چرا؟
چون فکر کرد که من کلبه امنش را خراب کردم، بهمش زدم!
من؟
من نخواستم که کلبهاش را خراب کنم، مگر تبر به دست گرفتم. بیرحم که نیستم. او را دوستم میدانستم.
حالا عروسکم بی زوجش مانده.