انولآ
وقتی برگشتم آن را حس کردم،
یک نسخه متفاوت از من اونجا بود!
و من برای پایان زندگی شادم دست تکان دادم.
ای آسمان،
تو شادمانی مرا نمی خواهی!
اما...
تو می توانی مرا از آن دهکده بیرون بکشی،
اما هیچ زمان نمی توانی دهکده را از خاطراتم خارج کنی! من شیطان تو بودم،
و کودک آنجا.
و تو کودکی مرا سوزاندی!
14پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.