انولآ
او هر شب در سفر است،
و من چشم انتظار او؛
دیگر توان تنهایی را ندارم،
و دیگر تحمل هیچ اندازه غمی را ندارم!
شب آنگونه آرام است که نباید باشد،
راه انقدر دور است؛
که انگار نه انگار قرار است به جایی برسد،
غم آنقدر سنگین است که تنهایی، چگونه تحملش کنم؟
آه ای محبوب من! امشب، از این سفر، بگذر!
13پسند0نظر0