افکارم٬مثل ربات هایی که بر علیه مخترعشان کودتا میکنند، ذهنم را دست گرفته اند و به کار آمد ترین شکل ممکن در رسیدن به هدفشان مغزم را زیر و رو میکنند؛درنهایت با دردی که تا به حال چندین بار تجربه اش کردم٬بین جمعیتی که مطمئنا درک نمیکنند مشکل از کجاست و با نگاه های تند و تیز داس هایی که افکار در گوشت مغزم فرو میبرند را،تیز تر میکنند.
نمیدانم به کدام گوشه باید فرار کنم که اثری از جمع نباشد،کجاباید بروم تا در اثر درد و زحمتی که عصب هایم به من میدهند و راهی برای پنهان کردنشان پیدا نمیکنم٬تحقیر نشده و بیشتر درد نکشم.