چترش رو جا گذاشت. برگشت که برداره، ولی کسی زودتر از اون رسیده بود. مرد چتر رو گرفت سمتش و گفت: 'فکر کنم مال شماست.' لبخند زد و گفت: 'شاید سرنوشت میخواد یه بار بدون چتر زیر بارون راه برم.' مرد مکثی کرد، چتر رو بست و گفت: 'شاید هم با یه همراه.'
5پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.