- صداهایی رو یادم میاد.
عینکش را کمی بر روی بینیاش پایین میآورد.
نگاهش میکند، خیره و دقیق.
- بیشتر برام بگو.
دختر به موهای زیبای بلورینش دستی میکشد.
او کمی مضطرب است.
- یه آهنگی بود که یه نفر میخوندش، یه مرد بود فکر کنم. یه ریتم آرومی داشت، انگار که دارم به یه لالایی گوش میدم.
سرش را تکان میدهد.
- چیزی از متن آهنگ یا اون مرد به خاطر داری!؟
- نه فقط یه چیزایی یادمه، یه عکس بود. یه دختر که چهرهاش برام محوه نشسته بود و پشتش یه مرد با ریش و موهای مرتب که لباس سلطنتی پر از مدال پوشیده بود ایستاده بود. بعدش اما... .
سرش را خم میکند.
- اما چی!؟
دختر سرش را پایین میاندازد.
- شاید بگید دیوونه شدم اما یادمه یه جشن رقص بود، یه رقص بالماسکه بود. انگار که داشتن یه موضوع مهم رو جشن میگرفتن اما نمیدونم که... .
- که تو اونجا چیکار میکردی!؟
دختر نگران سرش را تکان میدهد.
مرد لبخندی میزند.
- نگران نباش بالاخره این گذشته مرموز رو با هم کشف میکنیم... .