دستهاش رو گذاشت روی قفسه سینهام و مهربون گفت:
- ... حتی اسمت هم فریاد میزنه که قوی بودن توی ذاتته، من هیچ کاری جز حمایتت ازم برنمیاد که بخوام بهت قدرت بدم. نمیشه به کسی که خودش قدرتمنده قدرت داد.
آروم خندیدم و سرم رو کج کردم:
- قوی بودن بدونه دیده شدن فایده نداره. من سالها قوی بودم، اما همیشه تنها بودم... .
مکث کردم، توی صورتش خم شدم تا صورت هامون نزدیک هم باشه:
- و تو تنها کسی بودی که منو دیدی، همون جایی که من خودم رو نادیده گرفتم تو منو نگاه کردی!