( مگر این تمام حقیقت نیست انسان همواره در تنهای خود فرو میرود. از همان ابتدا تا همان انتها!؟
تمام باورها به احساسات و عواطف چطور آنقدر معنا دار شده است که ما در این عمر کوتاه به آن توجه میکنیم.
این جملات را باید در انتهای کتاب یا در اوسط کتاب به کار بگیرم، نه؟
خندیدن به جملات مغزم بعد ها این را به ذهنم میآورد که چقدر تنها هستم. هر لحظه و هر کجا.
مواردی هم بود که باز انگشت شمارند. از تمام این هم که بگذریم، نخواستم چیزی بگویم که دیگران فکر کنند خلاف میل خودشان است. خواستهشان را بگویند من هم فقط سر تکان میدهم...)
وقتی حرف میزد، سرش پایین بود، انگار حتی این حرفها هم از سر خواسته من باشد. مگر او کسی نبود که در این معبد زیر زمینی برای چند صد نفر در حال اجرای آیین فرقهشان بودند؟