بگذار بگویم که این سفر در بیمعنایی تمام است. هر چه جلو تر میروم بیشتر به خریت خود میخندم. مبارزه با دیوها و اهریمنان؛ آن هم نه هر اهریمنی!
مبارزه با خود دختر اهریمن!
چیزی نمانده بود که شمشیرش را در سینهام فرو کند. اگر این مرد سر نمیرسید من مرده بودم. حالا اینها به کنار، زخمهای آوین چنان عمیق است...
کلمهای برای توصیفش ندارم. نمیدانم مُرده است یا نه. من فقط دور ایستاده ام و آن مرد کنارش نسشته و نمیدانم چه میکند.
نکند او هم بمیرد؟