گریه میکنم و او دستهایم را میگیرد
و در دستهایش نگه میدارد :
《لیلی ، تو مثل من نشو. میدونم باور داری اون دوستت داره و مطمئنم که همینطوره. اگه اینطوره ، خودش تصمیم میگیره بره که مطمئن بشه دیگه به تو صدمه نمیزنه. این ، اون دوست داشتنیه که یک زن سزاوارشه ، لیلی!》
-ما تمامش میکنیم-