-برایم دست بزنیم کِل بکشید! آه تو هنوز اینجای؟
فکر میکردم که مُردی؟
خندهای کرد با صورتی که انگار جنازهی نیمه پوسیده بود، روبه صورتم خم شد. با دستان پوسیده اسکلتیاش چانهام را گرفت و کمی شانهام از زمین فاصله گرفت.
-من یه اشتباه رو دوبار انجام نمیدم!
با شدت سرم را به زمین کوبید و رد استخونها از صورتم برداشته شد.
زمانی که چشم باز کردم با شمشیری بزرگ و سیاه بالای سرم ایستاد.