جلوی کتاب چرمی بزرگی که در دو قفسه بالا تر از سر خود بود ایستاده بود. حداقل قیمتی که میتوانست برای چنین کتاب نفیسی گذاشت که در موجودی حساب بانکی اش یافت نمیشد. پسر با خنده به او گفت به چه نگاه میکنی؟
دختر مست کتاب چرمی بالای سرش زبان باز کرد، آن شاهنامه که کتابخانهام به آن احتیاج دارد.