چرا حس میکرد که دیگر قرار نیست به او پیام بدهم؟ یا او دیگر به من پیام نمیدهد؟
غریب به اندک در دیدارهای زیادی این را حس کرده بود. حسی مزخرف که دوست داشت با کسی درمیان بگذارد ولی حتی برای خودش هم گمنام و ناآشنا بود.
عجیب است قرار است چه برایش بنویسم؟ ادامه آشنایش را یا در میان راه ترک شدن را؟
این سوال را از خود میپرسم که چه بلای میتوانم سر این شخصیت بیاورم، قلبش را مچاله کنم؟