وای بر من که تو را دوست خود میپنداشتم!
تو از هر دشمنی دشمنتری!
من عشقم را نثارت کردم، قلبم را در این دوستی تکهتکه کردم.
هر زهر کلامت را با پادزهری به تو تحویل دادم. حالا چه به من رسید؟ خنجری در شکمم و چند تیر بر پشت و کتفم و صورتی که در خونِ خود غرق است.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.