در بهبوهه رفتنش، به این دیگر فکر نمیکردم که چقدر میخواهم او را کنارم داشته باشم که خندیدنش را ببینم یا گریههایش، مریضی و حال بدش
هر چیزی که مربوط به او میشد. به این فکر میکردم او هم همین را خواسته بود که میرود؟
در خوشحالی و ناراحتیم کنارم باشد؟ یا در سختی و بیماری؟
او همچین فکری را در کنار من کرده یا این فکر را وقتی در کنار فرد دیگر است به ذهنش خطور میکند؟
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.