نویسندگی، اعترافی است در گوش کاغذ آنقدر آرام که تنها جوهر صدایم را بشنود من کلمات را نه برای گفتن که برای نجات یافتن از هجوم بیرحم سکوت قطرهقطره بر تن سپید صفحهها میچکانم تا شاید در میان این واژگان بیقرار بخش گمشدهای از خودم را پیش از آنکه در غبار روزمرگی دفن شود پیدا کنم
روحش چنان بر روحم تنیدن که گویی از پیش از آغاز، با هم در یک پوست زیستهایم و این دیدار، نه آغاز که یادآوری پایانی دوبارهست...
با اینکه وقت ندارم؛ اما... اگر برای تو باشد، از قاب تنگ ساعت بیرون میزنم دستهای عقربه را میشکنم و هر ثانیه را مثل یک عمر در مسیر دیدنت قدم میزنم.
او هر صبح با دقت همه نشانههای غم را از زندگیاش پاک میکرد مثل پاک کردن رد پای مرگ، تا فقط نور و حرکت باقی بماند.
زن تجلی راز حیات و شعر جاری در رگهای هستی است موجودی که در تار و پود وجود، معنای خلقت را با ظرافتی بیمرز میبافد. او تنها نیمهی دیگر نیست، بلکه آن توازن میان شور و آرامش است که جهان را از بیمعنایی نجات میدهد در نگاه فلسفی، زن همان نقطه عطفی است که در آن، ماده به آگاهی و سکوت به فریاد زیبایی بدل میشود. او فراتر از کالبد، معنای صبوری و قدرت را در قالب لطافتی انکارناپذیر بازتعریف میکند گویی تمام جهان در نگاه او، از غبار تکرار پاک میشود تا دوباره، با رنگ و بوی تازهای متولد گردد.
نقدها