خانومی که تو اوج جوانیش قرص برنج خورده بود، شاید چون صدایِ خندههایِ بچگانه را از پشتِ دیوارِ اتاقِ خالی میشنید. صدایِ خندههایی که متعلق به هیچ کودکی نبود. قرص برنج، تنها راهِ خلاص شدن از این کابوسِ تکراری نبود، بلکه فقط او را به مرکزِ بازیِ مرگ میکشاند. جایی که سایهها، نه از تاریکی، که از درونِ خودش بیرون میآمدند و با هر نفس، او را بیشتر در خود فرو میبردند. و آن یادداشتِ کوچک رویِ میزِ کنارِ تخت، با خطی لرزان:
«من هنوز زندهام..!»
خانمی که در اوج جوانی قرص برنج خورده بود چون تمام عمر در جایگاه قربانی زیسته بود و گهگداری این قربانی را متهم ردیف اول پرونده میکردند.
پروندهای که یک شاکی بزرگ داشت، آیندهاش،
و یک وکیل بزرگتر، گذشتهاش...
شاید اگر زمین دست برمیداشت از تعقیبوگریز با خورشید، تمام زندگیاش را نحسی سایهها نگرفته بودند و او هیچگاه قربانی نمیشد...
الهام گرفته از داستان بعدیم...😁
خانمی که در اوج جوانی قرص برنج خورده بود. چرا که در تمام سالهای عمرش سکوت را انتخاب کرده و عفونت ناشی از زخمهای روحش را متحمل شد.
حال دیگر تاب تحمل این همه درد و تنهایی را نداشت و حس میکرد تنها راه رهایی، پایان دادن به این رنج بیپایان است...
خانمی که در اوج جَوانیش قرص برنج خورده بود.چون تنهایی داشت خفه اش میکرد هر چند صباحی یکی می آمد و به شیشه قلبش سنگ ریزه ای پرت میکرد و میرفت ..قلبش ترک برداشته بود از این همه سنگ خوردن و سردی دیدن. اما بازهم امیدوار بود.و برای ندیدن مرگ امیدش، ترجیح داد مرگ خودش را ببیند.
خانمی در اوج جوانیاش قرص برنج خورده بود.
طبق تحقیقات او بر اثر رنجی ناشی از مشکلات کودکیاش دست به انجام چنین کاری زد.
او در کودکی بارها طمع رنجی را چشید که با سکوت از آن عبور کرد.
تکرار مکررات در وقوع این اتفاقات حجم سنگینی از گناه را بر روی دوش بی گناهش به جا گذاشته بود.
شرایط او را خشمگین و سکوتش را سنگینتر کرده بود.
اما در آخر او خود را رها کرد و این بار سنگین گناه را از وجود بی گناهش بر زمین گذاشت... .
نقدها
خانومی که تو اوج جوانیش قرص برنج خورده بود، شاید چون صدایِ خندههایِ بچگانه را از پشتِ دیوارِ اتاقِ خالی میشنید. صدایِ خندههایی که متعلق به هیچ کودکی نبود. قرص برنج، تنها راهِ خلاص شدن از این کابوسِ تکراری نبود، بلکه فقط او را به مرکزِ بازیِ مرگ میکشاند. جایی که سایهها، نه از تاریکی، که از درونِ خودش بیرون میآمدند و با هر نفس، او را بیشتر در خود فرو میبردند. و آن یادداشتِ کوچک رویِ میزِ کنارِ تخت، با خطی لرزان: «من هنوز زندهام..!»
واوووو
چه قشنگگگکگ
خانمی که در اوج جوانی قرص برنج خورده بود چون تمام عمر در جایگاه قربانی زیسته بود و گهگداری این قربانی را متهم ردیف اول پرونده میکردند. پروندهای که یک شاکی بزرگ داشت، آیندهاش، و یک وکیل بزرگتر، گذشتهاش... شاید اگر زمین دست برمیداشت از تعقیبوگریز با خورشید، تمام زندگیاش را نحسی سایهها نگرفته بودند و او هیچگاه قربانی نمیشد... الهام گرفته از داستان بعدیم...😁
واو عالی بود!
خانمی که در اوج جوانی قرص برنج خورده بود. چرا که در تمام سالهای عمرش سکوت را انتخاب کرده و عفونت ناشی از زخمهای روحش را متحمل شد. حال دیگر تاب تحمل این همه درد و تنهایی را نداشت و حس میکرد تنها راه رهایی، پایان دادن به این رنج بیپایان است...
چه زیبا! 🫠
خانمی که در اوج جَوانیش قرص برنج خورده بود.چون تنهایی داشت خفه اش میکرد هر چند صباحی یکی می آمد و به شیشه قلبش سنگ ریزه ای پرت میکرد و میرفت ..قلبش ترک برداشته بود از این همه سنگ خوردن و سردی دیدن. اما بازهم امیدوار بود.و برای ندیدن مرگ امیدش، ترجیح داد مرگ خودش را ببیند.
واقعا قشنگ بود🫠
چون برنج واقعی گرونه ایح ایح ایح
قرص برنج یک نوع سمه!
خانمی در اوج جوانیاش قرص برنج خورده بود. طبق تحقیقات او بر اثر رنجی ناشی از مشکلات کودکیاش دست به انجام چنین کاری زد. او در کودکی بارها طمع رنجی را چشید که با سکوت از آن عبور کرد. تکرار مکررات در وقوع این اتفاقات حجم سنگینی از گناه را بر روی دوش بی گناهش به جا گذاشته بود. شرایط او را خشمگین و سکوتش را سنگینتر کرده بود. اما در آخر او خود را رها کرد و این بار سنگین گناه را از وجود بی گناهش بر زمین گذاشت... .
هم زیبا هم تلخ بود! 🍃 افرین✨
مچکرم:)