باران گرفته بود. گنجشکها همه در سرپناه خود بودند و من در بیپناهی کامل در خیابانها قدم میزدم. صدای خنده خانوادهای کمی دورتر، در نقطهی سبز پارک به گوشم میرسید. چه خانواده خوشبختی! در زیر سایه باران پاییز
سلام... قطعا قرار نبوده این را بخوانی یا اصلا این نامه به دستت برسد اگر رسیده پس فکر کن که با یک لبخند کوچک جلویت نشستم و این حرفها را میزنم. متاسفم! تاسفم بیشتر از سر این است که نمی برای چه از تو باید عذرخواهی کنم و نیستم که دلیلش را بپرسم. از تو کیلومترها دورم و این برای هر کدوم از ما اذیت کننداست. بیشتر برای تو! خب، برای احساساتت هم متاسفم که از طرف من بی پاسخ مانده بود. فکر کنم حالا بدانی که چه حسی دارم... معذرت میخواهم و خدانگهدار.
اتفاقات چنین کوتاه رخ مینمایند که میمانی در آنها بودی یا نه. دقیقا شبیه آن روزی که حسش کردم... حضور این فکر که اگر حالا بمیرم دیگر ناامیدی و ناراحتی ندارم. در جمعی از دوستانی که در پارک ایستادند و من نشستهام و به خندهی آنها نگاه میکنم. مرگ را حس کردم، نزدیکتر از خودم بود و نمیدانم چرا لبخنده روی لبم را ندید گرفت و رفت. ماندم که آخر مرگ سراغی از من گرفته یا فقط یک خیال پوچ است.
خورشیدی در طاق آسمان نشسته بود. نوری میتاباند و به کسی کاری نداشت. کشاورزی در دشتش محصولی برداشت میکرد که از وجود گرما و نور خورشید رشد کرده بود. کودکی در همان دشت بازی میکند، آوازی میخواند عروسک کوچک چوبی بزی را میچرخاند. آن آواز تکم بود...
در این روزها که همه را از زندگیم پاک میکنم، منتظر آنم که خودم هم از زندگیم بیرون روم. نقابهای سنگینی که در جامعه زدم را دیگر دوست ندارم. شخصیتهای قدیمی و از مد افتاده است و نمیخواهم نقاب جدیدی بسازم. از حرفهای قدیمیم هم خوشم نمیآید...
نقدها
با این نوشتون من یاد یه نفر افتادم ممنونم ازتون.
امیدوارم فرد خوبی باشه✨😊 خواهش میکنم🤎