وقتی بارون میاد بهت فکر میکنم، وقتی برف میاد بهت فکر میکنم، وقتی شکوفههای گیلاس سبز میشن بهت فکر میکنم، و وقتی تابستون از راه میرسه؟ بازم دارم بهت فکر میکنم. به تمام خاطراتی که میتونستیم باهم بسازیم فکر میکنم، به اون حرفهایی که فقط تو میتونستی بفهمیشون. و عجیبتر از همه اینه که گاهی حتی وقتی بهت فکر نمیکنم، باز هم ته ذهنم صدای خندت رو میشنوم.
تنهایی همیشه درد نیست؛ گاهی فقط سکوتی است که مینشیند کنار آدم و اجازه میدهد خودش را بهتر بشناسد. بعضی شبها، تنهایی شبیه یک اتاق تاریک است؛ اول میترساندت، بعد کمکم خانهات میشود و به آن عادت میکنی. بعد از مدتی هم میفهمی که همهی جای خالیها قرار نیست پر شوند، همهی تاریکی ها قرار نیست جای خودشان را به روشنی بدهند. بعضی آدمها میروند، بعضی رؤیاها گم میشوند و بعضی زخمها هیچوقت کاملاً خوب نمیشوند....
اما با این حال ادامه میداد، دو راه بیشتر وجود نداشت، یا میتوانست ادامه دهد یا بمیرد.. «مغازهی خاطرات فراموش شده»
اما وقتی همسن و سالانش را میدید میدانست که دارد خودش را گول میزند ، تا شاید بتواند این زندگی را قابل تحمل تر بکند، تا شاید خودش را قانع کند که دنیا عدالت دارد و زمین گرد است، اما میدانست که اینطور نیست، یک با یک برابر نمیشود.. «مغازهی خاطرات فراموش شده»
+هدف ؟ بیخیال ، من فقط هوس دارم -فکر میکنی فرقشون چیه؟ +برای هدفت تلاش میکنی ، برای هوست رویاپردازی «مغازهی خاطرات فراموش شده»
نقدها