فرهمند03 فروردین 1405جلوی چراغ عابر ایستاده بود. باد خنک به پیشانیاش میخورد و سرش تیر میکشید. اما راه میرفت شاید چون تنهای با سردرد را با حضور دیگران در آغوش تنهای را نمیخواست.6پسند0نقد0برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.