-نمیتوانی همه را گوسفند فرض کنی!
این را در حالی گفت که به آتش زل زده بود و انگار من گوسفندی هستم که بین گله چوپان رها شده و پیش او نشسته.
-چوپون حرف میزنه و گوسفندها پیش میرن و بعضیها هم فکر میکنند سگ هستند اما آنها هم چوپان را همچیز خود میدانند