دیشب پدر آمد دستم را گرفت و کلی برایم حرف زد
خیلی ناگهانی بود اما من اعتراضی نداشتم.
سپس مشخص شد پدر دارد از خاطرات عشق و عاشقیش میگوید تا برایم نتیجه گیری کند:
لازم نیست خودتو مجبور به ازدواج کنی عزیزم
فکر کنم ایدهام خیلی نگرانشان کرده
5پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.