-آخر کدام مخلوقی خالقی را میپرستد که خود مخلوق است
مادر بهم نگاهی انداخت《هیکاری عزیزم داری با کی حرف میزنی؟》با یک لبخند پهن گفتم《متن کتاب بود》ابرو بالا انداخت:《شاید باید موضوعات کتابات رو بیشتر ... عاشقانه بکنی؟》
-ایول مامان میزاری کتاب عاشقانه بخونم!!
ملکه را بوسیدم و پریدم سمت کتاب خانه