ستارهکوب
شرمسارم، که با شنیدن سخنانش دیوانه میشوم.
میخواهم او را در قفسی داشته باشم، از سحر تا
شبانگاه، جان به آوازش بسپارم.
هرکه زبان به زیانَش بچرخاند، گردن بزنم.
بالِ پروازش را بچینم، پای فرارش را خرد کنم، نکند
نازنینم ذرهای از من دور شود.
11پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.