_بوی تازگی از خاکِ کشور به مشامم میرسد. شاید سالی که در پیش است، آنچنان خوش نباشد شاید تلخیها ببینیم، کنارِ لحظاتِ شیرین. نمیگویم "همیشه به شادی" چون محال است. ولی امیدوارم تا نوروزی دیگر، همگی شرافتمندانه زنده بمانیم.
_سالنو نزدیکه، ولی حس نوروز نداره. انگار دارم یه فصل جدید از یه کتاب غمگین رو شروع میکنم. _من اصلا شک دارم امسال ایران عید داشته باشه.
گمان میکردم میتوانم در هر شرایط، سفت و سخت با مخالفانِ باورم برخورد کنم تا اینکه خانواده به اعتقادم حمله کرد.
خستهام، خستهام و مجبورم ادامه دهم...
من در میان دانشوران، آگاهان و عاقلان، دیوانهای غافل و دلخوشِ بیخبر و شاد هستم.
غمگینم، مانند حاکمی که تکِ دلَش را با دو لوی حکم بریدهاند.
او بوسهای بر لب میخواست و افسوس که برای سرباز، تنها دستِ ملکه بوسیدنیست.
امان از داستانهای تاریخی. آنها به طرز غمانگیزی تاثیرگذارند و آینهای برای دیدنِ رنجِ گذشتگان. و من از تماشای این آینههای دلگیر و باشکوه، بیزارم.
شدهام مادری که با چشمان خونین و مژههای خیس، به کودکَش لبخند میزند.
بله، آسمان هر جای دنیا یکیست، ولی من هر نفس به هوای ایران نَسَخَم، معتادِ این میهنم، میفهمی؟