وقتی وارد اتاقک او شدم بغض مانند زنجیری بر گلویم سنگینی میکرد.
صندلی چوبی بزرگ،سیگار، رعد و برق و سیاهی و چشمانِ اشکبار و پر از تمنای او...
و ضبط صوت قدیمی معروفش که بانو هایده میخوند:زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایا....
9پسند5نظر1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.