بچها بیاین این داستانک رو ادامه بدیم.. ⬇️>>
در رشتههای ذهنش غرق شده بود که ناگهان آوایی آرام در فضا پخش شد "قهوه ات سرد نشه دخترکوچولوی من!"
با لبخندی گشاد سرش را برگرداند "برگشتی؟!"
اما...
1پسند6نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
اما با این حال او تفاوتی را در وجودش احساس نکرد؛ پسرک را بخشیده بود، در کنار هم بودند ، میخندیدند و قهوه مینوشیدند.
در واقع همه چیز فرق کرده بود و بسیار دیر شده بود گویا همیشه خیلی دیر است.
نقدها
اما او نبود... کسی که بعد ۲۰ سال برگشته بود و حالا دنبال فرصتی برای دزدیدن او افکارش بود... "تو اینجا چیکار میکنی؟" "دلم واسهی دخترم تنگ شده بود"
خیلی قشنگ شده:_)
اما تا سرش را برگرداند لبخندش محو شد. او نبود،هیچ کس نبود؛ فقط دختر کوچولو مانده بود و آن مکانی که همیشه با او معنا پیدا میکرد.
وای😭✨
آنجا کسی نبود، در حقیقت کسی نبود که با او باشد. مردی دیگر داشت با دخترش حرف میزد. آخ که بی پدری چه ها با ذهن او نکرده بود
اوخخیی، چقدر عمیق.. 🥲
اما به یاد تمام وقت هایی که من را آزار داده بود با سیلی محکمی از او استقبال کردم...نمیدانم چرا رفت که پشت سرش را نگاه نکرد؟
چه نویسنده های خوبی هستیننن>>
اما با این حال او تفاوتی را در وجودش احساس نکرد؛ پسرک را بخشیده بود، در کنار هم بودند ، میخندیدند و قهوه مینوشیدند. در واقع همه چیز فرق کرده بود و بسیار دیر شده بود گویا همیشه خیلی دیر است.
خیلی خیلی دیر..
داستانکام و چک کن گلدختر
حتماا🌚✨