تمام چراغهای خانه را خاموش کردم، اما سایهی او از زیر در به داخل اتاق کشیده میشد. میدانستم که باید پنهان شوم، اما هیچ جایی نبود که او نتواند پیدایم کند.
اگر مرا مثل مادرم زیر همین اتاق دفن کند چه؟!
19پسند3نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
اینطوری نمی شود زندگی کرد، به آرامی به درون وسایلم سرک کشیدم و تیغ جراحی طلایی رنگی که استادم به من هدیه کرده بود را در دست فشوردم، با خود زمزمه کردم: آن قدر انسان نجات داده ام که کشتن یکی از آن ها به جایی بر نمی خورد.
متاسفم مادر، راستش را بخواهی قاتل بودن را به مقتول مغلوب بودن ترجیح میدهم.
شرمنده بابت ادامه دادنش، فقط حیف بود ننویسمش🙏🏻
نقدها
چه زیبا بود ، ادامه هم داره؟
فعلا که نه ولی شاید در آینده...🙏💚
اینطوری نمی شود زندگی کرد، به آرامی به درون وسایلم سرک کشیدم و تیغ جراحی طلایی رنگی که استادم به من هدیه کرده بود را در دست فشوردم، با خود زمزمه کردم: آن قدر انسان نجات داده ام که کشتن یکی از آن ها به جایی بر نمی خورد. متاسفم مادر، راستش را بخواهی قاتل بودن را به مقتول مغلوب بودن ترجیح میدهم. شرمنده بابت ادامه دادنش، فقط حیف بود ننویسمش🙏🏻
قلمت زیبا می نویسه!