با هر داستان ی دنیای تازه میسازم؛ پر از معما و حقیقت هایی که باید کشفشون کنی🎭
هر قربانی، یادداشتی دریافت میکرد : " تو تنها کسی هستی که میدونه من کجام " اما یکی از همین روز ها یادداشتی روی میز صبحانه ام بود : " حالا من میدونم تو کجایی "
همیشه فکر میکردم همسایهی آرام و کمحرف ما، مردی بیخطر است. تا اینکه متوجه شدم تمام گربههای گمشدهی محله، آخر هفتهها به خانهی او میروند.
تمام چراغهای خانه را خاموش کردم، اما سایهی او از زیر در به داخل اتاق کشیده میشد. میدانستم که باید پنهان شوم، اما هیچ جایی نبود که او نتواند پیدایم کند. اگر مرا مثل مادرم زیر همین اتاق دفن کند چه؟!
شبها صدای گریه از اتاق خواهرش میآمد. عجیب این بود که خواهرش را زیر زمین همان اتاق دفن کرده بود… و هر شب صدای گریه بلندتر میشد.
عقربه ساعت دیواری هر شب یک دقیقه عقب میرفت. اما امشب حرکتی نکرد.درست همان لحظه، تلفن زنگ خورد : ( امشب نوبت توئه )
روی دیوار نوشته بود: «نفر بعدی تویی». وقتی برگشتم ، بدنم روی زمین افتاده بود… و قلم هنوز در دست قاتل بود. قلم در دست خودم بود. مطمئنم کار من نبود...
قبل از خواب، زیر تخت را چک کرد. کسی نبود. گوشیاش لرزید: «چرا هر شب قبل از خواب به صورتم نگاه میکنی؟»
هر شب ساعت ۲:۱۴ زنگ در به صدا در میآمد. وقتی در را باز میکرد، راهرو خالی بود. اما امشب رد پاها وارد خانه شدند...