دستهایش را روی شعله گرفته بود.
سیاه شده بودند، بوی گوشت سوخته هوا را پر کرده بود.
جیغ میزدم و تلاش میکردم او را عقب بکشم.
مسخ شده، مثل سنگ، همانجا ایستاده و زمزمه میکرد:
- خون را هیچچیز از دست پاک میکند مگر آتش…
14پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.