در پایان این ساحل هیچی مشخص نبود. همهجا در حال شکستن بود و اسمان درحال ریختن بود. دیگر نمیتوانستم بدوم. دستم را از دستش بیرون آوردم و همانجا ایستادم و افتادم. حس میکردم که دارم خرد میشوم. پلکم را بستم، حس کردم که در آغوشش فرو میرفتم.
5پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.