لوکو
گاها به گوشه ای خیره می شد و با خود فکر می کرد:«آیا به آزادی نزدیک شده ایم؟ آیا بهار جانی تازه به برگ های خشک جنگل می بخشد؟یا باز هم هدیه ی سال نو درد های کهنه و شاخه های خشک درختان است؟»
چرا که فراموش می کرد آن جنگل، جنگی است،پر شده از درختان سرو.
15پسند2نظر0