جلویش زانو زدم و تلاش کردم قانعش کنم کسی قرار نیست او بخاطر چاق بودن مسخره کنند
《پس داری اعتراف میکنی که دخترت چاق و به درد نخوره؟》 گفتم《من نگفتم بدرد نخور!》
سپس دستش را در دست گرفتم《آخه عزیزکم، کسی قرار نیست یک زن حامله را بخاطر چاق بودن مسخره کند》
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.