به موهایش خیره شدم. به چشم هایش، به پوست سفیدش، به خال زیر چشمش
《کی میخوای چشماتو درویش کنی ژنرال؟》
سرم را پایین انداختم و به لبهی دامن خدمتکار خیره شدم
《نمیدونستم محدودیت زمانی داره》
اه کشان گفت:《کاش عقل توی کلت بود》
و شروع به عوض کردن لباسش کرد
3پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.