فرهمند02 اسفند 1404لاجرم باید کاری میکردم.. خونی میریختم. نمیشد فقط بنگرم که میگذرد. که خون، خشک شود. مگر خون عزیز کردهی من نیست؟3پسند0نقد2برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.باز کردن در اپلیکیشن
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.