و انتظار، حفرهایست که در مرکزِ روزهایم دهان باز کرده؛ هر چه میدوم، به شب نمیرسم و هر چه میخوابم، صبح از من میگریزد.
حالا من، تنها تماشاگرِ سقوطِ مداومِ خویشم؛ خانهای که درِ ورودیاش را، از داخل گِل گرفتهاند.
9پسند3نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.