و انتظار، حفرهایست که در مرکزِ روزهایم دهان باز کرده؛ هر چه میدوم، به شب نمیرسم و هر چه میخوابم، صبح از من میگریزد.
حالا من، تنها تماشاگرِ سقوطِ مداومِ خویشم؛ خانهای که درِ ورودیاش را، از داخل گِل گرفتهاند.
9پسند3نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
برای من به جای یه دیوار گلی، یه حصار بتنی ضد سرقته
بتن یا گِل، که فرقی نمیکند؛ همینکه راهِ نفس بسته باشد، دیگر فرقی ندارد دیوار از خاکِ نمخورده باشد یا سنگِ سرد... همهجا به یک اندازه تنگ است :)
آرهه🫠
چقدر قلمتو دوست دارم..🫠🫠🫠
ممنون از نگاهت زیبا. 🤎