وَردپَریش
از زنجیر دور پاهایم بیزار بودم، میخواستم آنها را بشکنم، تا بتوانم بدوم؛ تا اندازهی زنجیر برایم تصمیم نگیرد. اما آنقدری به طول انجامید که فراموش کردم چیزی دور پاهایم همانند زالو جانم و قوتم را میگرفت.
زینپس، نشستن آسان تر و امن تر بود.
14پسند2نقد1
نقدها
چه قدر عادت به اسارت رو خوب به تصویر کشیدی
ممنونم:)🩷
خیلی قشنگ بود🤝
ممنونم:)🩷