ی صبح دیگه ی صدای توی گوشم میگه: (ادامهش رو بگید ولی از متن اصلی متفاوت باشه)
من طرفم را انتخاب کردم، نه انتقام نه فراموشی، نه سوناواری نه ریساری نه سیاه و نه سفید، من خاکستریام -از جمله تفکرات وِویین از کتاب خاکستری درمیان سیاه و سفید(میتونید چپترای اولش رو تو پروفایلم پیدا کنید)
-آخر کدام مخلوقی خالقی را میپرستد که خود مخلوق است مادر بهم نگاهی انداخت《هیکاری عزیزم داری با کی حرف میزنی؟》با یک لبخند پهن گفتم《متن کتاب بود》ابرو بالا انداخت:《شاید باید موضوعات کتابات رو بیشتر ... عاشقانه بکنی؟》 -ایول مامان میزاری کتاب عاشقانه بخونم!! ملکه را بوسیدم و پریدم سمت کتاب خانه
به دخترک نگاه کردم: تو برای استاد شدن زیادی جونی -تو هم برا شازه بودن زیادی احمقی -چه ربطی داره، شاهزاده های تو ی کتابا همیشه احمقن -حداقل اونا بلدن با ی بانوی متشخص درست رفتن کنن -تو ؟ متشخص؟
حال من اینجا هستم. نشسته تنها سر میز شام با ظرفی از سالاد شیرازی که دارد کوفتم میشود(نه واقعا، سالاد شیرازی هیچوقت کوفت نمیشود ) مادر روی مبل نشسته و کتابش را میخواند و گهگاهی آه میکشد برادرم هم با پوزخندی اسکرول میکند که واضح است از گندی که زده راضی است، پدر هم خواب است. خب اشکالی ندارد من سالاد را دارم حتی اگه کل خونه عصبانی باشند، کل ظرف سالاد مال من است
نقدها