هر روز روی همان میز مینشست و خیره به در کافه میماند.
شاید که دوباره بتواند ببیندش و دوباره عاشق بشود، تا دوباره بتواند نفس بکشد و زندگی کند.
اما نبود و او هم زنده نبود، ندیدش و نفس نکشید، زندگی نکرد و عاشق نشد!
5پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.