شرجی گرما، پوستش را نوازش میکرد.
نگاهش به افق بود و ذهنش پی ِحوادث اخیر!
قلبش برای بار دیگر، تپید.
آن هم نه برای چیزهای پوچ، بلکه برای کشورش.
نگاهش به موج های ناآرام دریا خورد.
قلبش گرفت برای جنوب ِدوست داشتنی؛
جنوب ِایران که با غم و عشق هم پیمان بود!