گریه اش بند آمد. آخرین جرعه قهوه ای که برایش خریده بودم را نوشید.با دستانم اشکانش را پاک کردم .نگاهم کرد و پرسید:《چطور انقدر خوب کسی رو دلداری میدی؟》نگاهش کردم و گفتم:《فقط چیز هایی را می گویم که دلم می خواهد به من بگویند.》:)))💔
8پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.