شاید زندگی ، شاید مرگ .شایدم هیچکدوم.......
کلمات در نگاه از حروف ساخته شده اند اما بعضی واقعا از احساسات ایجاد شده اند گاهی خوب و گاهی بد
احساس کلمه جالبیه احساس، مثل نسیم بهاری که آرام بر قلب میوزد، بیصدا اما عمیق؛ هر واژه را رنگی نو میبخشد و زندگی را معنایی جاودان میدهد.
بلاخره تونستم احساس واقعیم رو بگم و در میان سکوت تو، صدای قلبم شکفت؛ گلهای امید در چشمانت جوانه زدند، شب بیپایان، از دوست داشتن رنگ گرفت.
دلم تنگه باسه چیزی که هرگز حسش نکردم شاید مهتابی که هرگز در شبهای تنهایی نتابید یا صدایی که در گوش باد و باران گم شد دلم را به امید روشنایی میسپارم، حتی اگر ندیده باشم
مرگ مثل نسیم سرد پاییزی، بیمقدمه میآید و دل آدم را خالی میکند؛ اما امید مثل پرندهای کوچک در گلویم آواز میخواند، هنوز، با هر طلوع جدید.
شاید باران امروز، لبخند فراموششدهای باشد که بر من میبارد و سایههای شب را به آفتاب امید پیوند میزند، شاید فردا چشمهایم دوباره روشن شود.
هر کجا هستم٬باشم آسمان مال من است پنجره٬فکر٬هوا٬عشق زمین مال من است چشمها را باید شست جور دیگر باید دید چترها را باید بست زیر باران باید رفت “سهراب سپهری“
دلم می خواد بارون بیاد و قطرههای بارون روی پنجره، آرزوهامو بنویسن شاید شبی، بغضِ من با خاطرههاش آروم شه زیر بارون، رویاها جوانه بزنند و هر دلتنگی، کمی عاشقانهتر شود
خسته ام اما امیدی کوچک در دل شبم میدرخشد؛ آهسته صدای نسیم را میشنوم، دستانم را به سوی نور صبح میگیرم، شاید دوباره زندگی مرا نوازش کند.
زندگی عالی نیست مثل یک شعر بیآرایش، ولی در سکوت شب، ستارهها آرام میدرخشند و امید از لابهلای تاریکی سر برمیآورد؛ شاید عالی نباشد اما زیباست.