پیرزنی سالها در غربت زندگی کرده بود. هر صبح، وقتی از خواب بر میخاست، پنجره را باز میکرد و به آسمان مینگریست. با اینکه آسمان در تمام دنیا یکی بیشتر نیست اما گویی آن را نمیشناخت...
برشی از داستان ناریا که در فنجون گذاشتم.
7پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.