سیگارش در بین انگشتان خراشخوردهاش میسوخت.
به این فکر کردم، که رابطهام با او همان بلایی را سر من آورد که بر سر سیگارش آمد—به آتش میکشدش؛ جانش را میمکد؛ مثل تلاقی نفسگیر دو عاشق؛ بعد از خود دورش میکند؛ میتکاند و در سکوت، مردنش را تماشا میکند.