سرم را روی بالش گذاشتم و به چشمان نئشهاش، پوست قهوهای آسیاییاش و موهای مجعدش نگاه کردم. دستانم در میان دستانش، اسیر بودند و قلبهایمان راویان احساس شورانگیزمان بودند. دیدم که لبهای داغش تقدیمکنان سراغم آمدند اما بعد تصویر متلاشی شد و بیدار شدم.
11پسند0نقد1
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.