مانی
دیگه کم کم داشتم از جمله های کلیشه ای و انگیزشی و شاعرانه خسته میشدم،از زندگی و دنگ و فنگ هاش،پس تصمیم گرفتم اراده ام رو به یه مرحله بالاتر برسونم
پس شروع کردم،به هر چیزی که جلوم رو میگرفت نه گفتم
دیگه هیچی نمیتونست من رو منحرف کنه
که یهو اون اومد..
8پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.