: روح یکزن که منطق سرش نمیشود! قربانصدقه میخواهد، ناز میدهد و نازکش میخواهد، پناه میخواهد و میل دارد که تمامِ هستیاش از آنِ یکمرد شاعر باشد. چرا که زنان را باید همانند شعر پرستید. #ئافرت
دیگر نه غمِ اشعار، نه صدایِ ساز، نه این خیابان لعنتی و نه حزنهایی که در درونم نهفته است، مرا به تو نمیرساند. تمامی درها را بهم کوبیدم، احساساتم را آتش زدم و غمم را از نطفه خفه کردم که دیگر هیچ مسیری ما را به هم نرساند. "تمام درها به رویم بسته بود، آخرین در را هم خودم بستم و قلبم را آتش زدم" #ئافرت
«من برای آنکه لحظهای بیشتر کنارم بمانی، تمام خطِ قرمزهایم را نابود کردم. حصار معشوق بودن را دریدم تا قدری بیشتر عاشقت باشم. از مغزم فحشاخانه ساختم تا بیشتر برای تو دلربایی کند. و هماکنون من ماندم دلرباییهایی که در سرم جولان میدهد، بوسههایی که برای تو نیست و تنی که از عشقت تب نمیکند.» #ئافرت
میبینم، میشنوم، حس میکنم و دندانهایم را روی هم فشار ميدهم. رد خشمم روی دندانهای من است و ساییدگی آنها، نشانی از زجر و فشاری است که تحمل کردهاند تا کسی از وخامت حالم باخبر نشود. در ذهنم هزاران سوال بیجواب، هزاران سال خشم فروخورده و گورستانی عظیم از آرزوهای بر باد رفته وجود دارد. برقها خانهمان قطع شده. آبی برای رفع تشنگی وجود ندارد. چندینجوان را در سحر امروز اعدام کردهاند. آمارِ فقر ۹۸درصد را رد کرده است. ابلهان این سرزمین وقیحتر شدهاند. زمین از خونخواری، سیراب نمیشود. زهر خورشید هر روز بیشتر از قبل میشود. صدای سوت کتری و تیکتاک ساعت همانند مته بر مغزم میکوبد. نوشتههایِ کتابِ "سمفونی مردگان" بر مغزم جولان میدهد. هرزههای کلمات ذهنم بیش از قبل، دلبری میکنند. نمیدانم. خودم را آتش بزنم، دار بزنم، تکهتکه کنم، با گلولهای خودم را خفه کنم یا بنویسم؟ هرچه هست و نیست، آزارم میدهد. روزنوشتِ تاریخ 1405/05/06| #ئافرت
کاش میتوانستم همچون انسانهای دیگر، خود را در ابتذال زندگی بغلتانم. سحر از خواب برخیزم و برای کارهای روزمره، خود را آماده کنم. یا مثلا یکلباس تازه یا یکگفتوگوی عمیق با دوستان، میتوانست مرا از برزخهای زندگی نجات دهد. یا مثلا یکغذای گرم یا یکآغوش میتوانست لبخندی روی لبهایم بنشاند. من در این حیات، دنبال بهانهای تازه میگردم؛ اما افسوس که هیچچیزی نمیتواند مرا از این برزخی که برای خود ساختهام، نجات دهد. من آنقدر در اعماق غمِ مشکلات خویش، دستوپنجه نرم کردهام که آسودگی و خوشخیالی، برایم همچون رویاهای کودکی ام، "نشدنی" است. نمیدانم چه خواهد شد و هرگز هم نمیخواهم چیزی بدانم. من برای تمام اتفاقات آینده که اتفاق افتاده یا نیوفتاده، خسته و فرسودهام. وایگویههای #ئافرت
نقدها
حقیقت 🫠🥲
🥲💔