میبینم، میشنوم، حس میکنم و دندانهایم را روی هم فشار ميدهم. رد خشمم روی دندانهای من است و ساییدگی آنها، نشانی از زجر و فشاری است که تحمل کردهاند تا کسی از وخامت حالم باخبر نشود. در ذهنم هزاران سوال بیجواب، هزاران سال خشم فروخورده و گورستانی عظیم از آرزوهای بر باد رفته وجود دارد. برقها خانهمان قطع شده. آبی برای رفع تشنگی وجود ندارد. چندینجوان را در سحر امروز اعدام کردهاند. آمارِ فقر ۹۸درصد را رد کرده است. ابلهان این سرزمین وقیحتر شدهاند. زمین از خونخواری، سیراب نمیشود. زهر خورشید هر روز بیشتر از قبل میشود. صدای سوت کتری و تیکتاک ساعت همانند مته بر مغزم میکوبد. نوشتههایِ کتابِ "سمفونی مردگان" بر مغزم جولان میدهد. هرزههای کلمات ذهنم بیش از قبل، دلبری میکنند.
نمیدانم. خودم را آتش بزنم، دار بزنم، تکهتکه کنم، با گلولهای خودم را خفه کنم یا بنویسم؟
هرچه هست و نیست، آزارم میدهد.
روزنوشتِ تاریخ 1405/05/06| #ئافرت
7پسند1نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
😢😢