سکه را به هوا انداخت، چرخید، چرخید... و روی زمین افتاد. لبخند زد. مهم نبود شیر میشد یا خط، تصمیمش را گرفته بود. کولهاش را برداشت و به سمت ایستگاه دوید. زندگی منتظرش نمیماند، پس او هم دیگر منتظر زندگی نمیماند!
4پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.